مکتب انقلاب

معنویت عقلانیت عدالت

مکتب انقلاب

معنویت عقلانیت عدالت

مکتب انقلاب

مبدا انقلاب
امام"خمینی" بزرگوار است
حرف او را حجت بدانید...

امام خامنه ای حفظه الله

طبقه بندی موضوعی
پیوندها

آنقدری سرد بود

که

اگر چنددقیقه یک جا می ایستاد

سوز سرما تنش را کامل کرخت میکرد

و

توان راه رفتن را از او می گرفت


انگشتانش از شدت سرما

درد گرفته بود


حس می کرد صورتش سوخته است


اینجور وقتها

چادر میشود یک لایه یخ

که

خودش موجب لرز میشود


مهم نبود اما

باید

می پیچید خود را در چادر

باید

سعی میکرد

انگشتانش را خم کند

باید رویش را می پوشاند


نگاهش میخ بیرق رقصان سیاه شده بود

یک لحظه

حس کرد

دلتنگی ای بسیط و عمیق

دارد چون کوه یخی درونش آب میشود


سیل داشت می برد

تمام علائم بودنش را...


به همین زودی؟

هفته دیگر چشم که باز کند

صفر باید برود به سفر...


به همین راحتی

اربعین جاماند

و

راحت تر اینکه

شاید حتی

از مشهد هم جا بماند...


خطیب ریش سفید

صدایش می لرزید

که

علمدار...حرم...


از شانه راست نگاهی به حجره لبریز نور زرد شیخ انداخت

درهای چوبین اش باز بود

و

زردی چراغ ها

و

سبزی مزار مخملین

و

گرمای بودن آن وجود مبارک...


چقدر دلتنگ شیخ هم بود و انگار حواسش نبود...


چند دقیقه ای دست بر شانه شیخ گذاشت

چندکلامی زیر گوش اش نجوا کرد

بوسه ای بر عمامه برفی اش زد

و

برخاست...


گاهی هوس میکند

گوشه آن حجره گرم و نورانی و عزیز بنشیند

زانو بغل بگیرد

لیوانی چای بخورد

و

صفحات معاصره را در محضر استاد انشاء کند...


علمک های زیبای سبز و سیاه

میانه آستان

در اوج سماع خویش بودند


دلش خواست دستش را جایی بند کند

جایی که کاش گرم باشد

پوزخند ها برای چیست؟

نمیداند...


همان بهتر که هیچ از این حوالی نمیشنود


به صورت تک تک آن هفت مدافع خیره میشود

فردا قرار است بیایند

و

کاش اذن دهند

تا پشت قامت رشیدشان

زار بزند

زیر سایه غیورشان قدم زند

اصلا

دستش را بلند کند

کاش کسی حواسش نباشد

تا

دست چسبیده کنار شقیقه اش را نبیند

دلش میخواهد

پا جفت کند

خبردار بایستد

و

به مردترین های روزگارش احترام بگزارد...


چقدر سایه این جوانمردان بلند است

بسیط است

استوار است

و

شهید است...


شهید که خب آری

شهید است

اما

شهید نیز هست


هربار که در سایه یک تابوت قدم میزند

انگار

انگشت عسل زده ای در کامش می نشیند...


هربار انگار که

عروسی است

به حکم ناموس یک جوانمرد

و

غیوری که سایه افقی تابوت اش مانده است

و

عمود بلندبالای قامتش خمیده است...


نمیدانم

این سیاهه بر سر

این

دخترک کومه نشین

این لرز کرده دل در گرو حریم و حرم مانده

این لیلای هرچه ضریح پرچم پیچ

بخت شوم است

و

پیشانی منحوس

که

چنین سَرِ سرو جامگان به تیغ می بَرد

یا

دخترکی است معصوم

که

خواه ناخواه ناموس خلق شده است؟


راست است

که

از همان ابتدا

قرار بر این بوده است؟

که

چون اویی باشد

تا

چون شمایی برای در حریم و حرم ماندنش

سینه درانِ گلوله های سربی شوید؟


و

دراین روزهای خموده حالِ بشر

در این فقدان بی نهایت دلدادگی

در این دستان مستمند مانده از بوسه عصر او


کیست که باور کند

این همه دوست داستن تو را؟


این حقیقت ترسناکی است

که

کتمانش هلاکت است

و

ایمانش هیچ جز دق...


او چگونه تاب بیاورد آخر مسلمان؟

وقتی

اینجا

درست نقطه ثقل صحن آینه

خیره به بیرق سیاه یا حسین

آرام بغض بغض علمدار قورت میدهد

و

گلو درد میشود

و

در آنِ لحظه ها

صدها رویین تنِ مجنونِ ناآشنا برایش تن به آتش و سرب سوزان و سرمای سیاه و سر به سیمینِ نحس خنجر میدهند؟


آخر جوانمرد

رسم کدام قبیله عاشق پروری است

که

لیلا باشی و ندانی؟


که

سیاهی لشگری برخیزد

به

پاسداری سیاهه ای بر قامت او؟


که

تو در سوز سرمای صحراهای بی جان پناه محاصره باشی

و

او در میانه صحن سرمازده از سوز زمستان

لایه های رقصان سیاهی چادر را به خود تاب دهد...


تو فردا میرسی

و

باز لیلا باید عشق را اربا اربا مسح کند


باز در سیاهی چادرش بتابد و آب شود...


بگذار در همین سیاهی مکتوم شب

در همین ستر خدادادی مجال آفرین

تو را ببوسد...


بگذار نشانت دهد

انار دلش وقتی ترک خورد

چگونه

دانه های خون بارَش از سرتا به پایش می جوشند...


سینه تو اگر طعمه نیش های زهرآلود گلوله هاست

سینه او دریده درد قامت صدپاره توست

سینه که سینه نیست

تشت سرریز جگر پاره هاست

جگر هایی اربا اربا که همه را در دریغ تو از خویشش

به

بُن کشیده است...


ای جوانمرد قصه های فردا

با شماست آقا

تو که فردا میشوی تمام تمنای پسرکان مشتاق نبرد با تاریکی ها

عزیز دل او

تو که رسمِ دفاع آموخته ای

چرا حرفی نمیزنی؟

نمیخواهی از مدافع حریم این لیلا در محضر داغدار دادگاهش

دفاعیه ای بخوانی؟


نگاه کن...

همه منتظر اند

این آخرین فرصت توست

پیش از آنکه

برای همیشه تن به تربت نازنین ات بدهی...


بگذار یک بار هم که شده

لحن خوش تو

انگشت عسل زده کام او شود...


این همه مجنونی

را

حتی قیس عامری هم تاب ندارد

برخیز مدافع

شهید شو مقابل دخترک تاب خورده در سیاهی چادری یخ زده...


اصلا همین روزهاست

که گُله های آتش بیافروزند این مردمان بی عشق

و

سرمست بخوانند نبودنت را

که

سرخی من از تو

گرمی تو از من

چه میدانم چه میگویند


اما او در این سیل مذاب که به راه انداخته ای

یک آوا دارد

پر چادرش را بلند خواهد کرد

بروی سر تو خواهد کشید

و برایت

خواهند خواند


سیاهی ستر از تو

سرخی سینه از او...


جوان مرد

می گویم اصلا عاقلی در عشق سیری چند؟

بیا تا فرار کنیم باهم...

تو مجنون و مقتول

من دیوانه و مستور...


عجب غزل زیبایی...



  • منور الفکر

نظرات  (۶)

مدافع
شاید من باشم حتی
که این چنین
در نبودنت
در برابر
هر کس که از تو بد میگوید
سینه سپر کرده ام
تا که هیچ نشسته در پوستین ِ لیلایی
جرئت
غصب جایت را نداشته باشد ...
  • دانشجوی کلاس اول دبستان
  • سلام

    شهید ...
    پاسخ:
    علیکم السلام
    سلام
    شعرگونه ست

    و شایدم شعر ه
    مثل یه مثنوی بلند.

    ممنون
    پاسخ:
    علیکم السلام
    سلام
    احسنت، خیلی خوب بود
    و غم بیشتر برای اویی که از کربلا و مشهد و قم جامانده...برای من :(

    وقتی بزرگترا از غیرت مردان جنگ میگن بهم برمی خوره از بی غیرتی مردان(به ظاهر مرد) عصر خودم، اما وقتی قصه غیرت مردان امروز رو می شنوم که نه تا لب مرز که تا عراق و سوریه و ... پیش رفتند برای دفاع از حرم برای دفاع از ناموس برای حفظ چادر من، چقدر دلم گرم میشه
    دلسردشون نکنیم الهی

    که
    سیاهی لشگری برخیزد
    به
    پاسداری سیاهه ای بر قامت او؟

    یاعلی
    پاسخ:
    علیکم السلام
  • باران نم نم...
  • از سکته هاش بگذریم خوب بود
  • ارکیده س ی
  • بسیار زیبا و قشنگ
    واقعا جای حسرت داره
    رفتن این جوان مردان سروقامت

    چشم به هم زدیم عمرمون مثل برق و باد گذشت دوماه عشق هم گذشت
    کاش لااقل دستمون خالی نمونده باشه
    من که مطمئن نیستم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">