مدتی پیش
دوستی
در همین محله
آدرس خانه ای را داد
که
امروز
دانستم
بس فریباست...
توفیق از پشت کوه های مغربی
برخاست
و
بَرَم تابید...
-ق-
را
خریدم برای عزیزی
و
خواندم
پیش از آنکه رسد به دست آن عزیز...
زندگی یک شهید نیست -ق-
ولی
تک نگاره هایی است
از
زندگی
یک شاهد...
زندگی ای که بیشتر به سیروسلوک می مانسته است
شاید
زیارت بغض های فروخورده یتان
در
قندیل های بلوری -ق-
دخیل شود
و
زین سان
کمی از دین ما به او ادا شود...
به
رنج های او
مانده
در
جزیره ای
همچنان
گمنام و دور...
+
روی کاغذ کاهی صفحه دوم
نوشته است:"
...این حرف های داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست؟..."
+
با دستهایت کتاب را گرفته بودی و انگشتان کشیده ات را تکیه گاه ورقه های آن کرده بودی. داشتی شعر می خواندی. آن هم توی کنگره سراسری شعر دفاع مقدس اصفهان. وسط های شعر، ناگاه شروع کردبه گریه کردن...یک بچه فسقلی که انگار ازعمد میخواهد با صدای گریه اش جلوی شعرخوانی تورا بگیرد...
مادرش سراسیمه برخاست که او را بیرون ببرد...
دست کشیدی از شعرخواندن. کله ات را به میکروفون نزدیک تر کردی و رو به زن گفتی:" تشریف می برید؟!"
زن خجل با سرش جواب بله داد.
گفتی:" اگر بخاطر کودکتان می روید، بفرمایید بنشینید. حق شما این است که به شعر گوش دهید، حق کودکتان نیز این است که گریه کند.
بگذارید هرکس به حقش برسد...من با این گریه مشکلی ندارم، اتفاقا خیلی هم آرامش دهنده است!" و زن نشست و تو پی شعرت را گرفتی.
+
کتاب را گرفت جلویت
استاد، یکی از دوستان هست که عنوان وبللگش رو از این شعر شما گرفته" می خواستم که با تو خداحافظی کنم، بغضم امان نداد و خدا...درگلو شکست"
نگاهت کرد و لبخند صبورت را دید و ادامه داد، به من سپرده ازتون خواهش کنم اگه میشه همین رو براش گوشه کتاب بنویسید با خط خودتون...
خودکارت را برداشتی و کتاب را و پرسیدی:"اسم شان چیست؟"
مریم...
دست نگه داشتی. سرت را بالا آوردی...لبخند شیطنت آمیزی زدی و دوباره رفتی سراغ کتاب.صفحه دوم.بعد از بسم الله.زیر اسم خودت.نوشتی:
سراپا اگر زردیم و پژمرده ایم.ولی دل به پاییز نسپرده ایم.چو...
دستپاچه سرش را آورد جلو وگفت:"ا...استاد...گفته بود بنویسید.."
زیرش را امضا زدی. کتاب را بستی و گرفتی طرفش. با چین های خندان زیر چشمانت نگاهش کردی و گفتی:
" من برای یه خانم هیچوقت از این شعرها نمی نویسم...شما هم سعی کن ننویسی!"
+
بعد کلی تحقیق رضایت دادند که "زیبا" را به عقد تو دربیاورند...
روز عقد، وقتی که همه برای مراسم شما جمع شده بودند دور سفره و تو و زیبا زیر توری از براده های کله قندی بودی، اذان زد.
راستش یک جورهایی شاید زشت می بود این که بلند شوی و ... اما تو بلند شدی. کاری بود مهمتر از عقد تو که بایستی انجامش می دادی.
آستین هایت را بالا زدی و وضو گرفتی، بعدهم ایستادی به نماز.
از همان نمازها که هیچ اصراری به تمام کردن شان نداشتی و آدم دوست داشت بنشیند و یک دل سیر نگاهت کند...
+
دعوت شده بودی ساری
به خواندن شعرت که برای دخترکان دزفولی گفته بودی
شروع کردی:"
می خواستم شعری برای جنگ بگویم/دیدم نمی شود/دیگر قلم زبان دلم نیست.../
باز یاد بمباران و...بغض ات گرفته بود
آرام ادامه دادی:"
شعری برای شهرخودم-دزفول-
بغض کردی و رسیدی به اینجا که:"
اینجا دگر صدای یکی هزار نمی آید...
ناگهان پرنده های درختی که زیرش ایستاده بودی شروع کردند به سروصدا...شعر را رها کردی و مدتی ساکت ماندی.پرنده ها هم.
دوباره شروع کردی.وقتی دوباره به آن جمله رسیدی.باز سروصدای پرنده ها بلند شد.دیگر چیزی نخواندی.
آرام آمدی پایین و هرچه اصرار کردن تمام نکردی شعرخوانی ات را.
برگشتی تهران.هم اسم شعر را عوض کردی و گذاشتی"شعری برای جنگ" هم آن بیت را حذف...
+
کاری دولتی با حقوق مکفی و مزایا بهش پیشنهاد داده بودند
سردرگم شده بود
آمد پیش تو...تا راهی پیش رویش بگذاری...درواقع اراده ای برای تصمیم گیری ورای تمام وسوسه ها...(تا اینجا نقل بضمون)
...و تو آن یک جمله را بهش گفتی:" آیا این کار رو به غیر از شما، کسی دیگه هم هست که بتونه انجام بده؟"
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:" معلومه که هست!"
چای را گذاشتی جلویش و گفتی:" پس کاری رو انتخاب کن که فقط تو میتونی انجامش بدی"
+
پشت جلد مقوایی الیاف ایرانی -ق- آمده است:
... و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود
گاهی
چه آسان
یادم میرود
انسان هایی هستند که لحظه هایشان را زندگی نمیکنند
شاهدانی که شهید نیستند
ولی
لحظه هایشان را انسانیت می کنند!
به همین سادگی...
+
اولین نوشته
اردیبهشتی من
درست روز اول این ماهِ بهشت
از آن مردی شد
که
دوم اردیبهشت
سالروز تولدش است...
به
حرمت تمام آنچه آموخته است
ما را
فاتحه ای و صلواتی پیشکش...
+
دلم میخواست
همه کتاب را برایتان بنویسم
اما
حق اش را نداشتم...
همین ها را هم
تاحدی اقتباس کرده ام
که
دینی نباشد...
سرودهاش تازه و دلنشینه...
ممنون بانو از انتخاب به جای شما