تیم های اطلاعاتت
را
اعزام کن
بگو
تدارکات
سریعتر بیاید
در دل این دره
وسط آغوش ارتفاعات
می شود
چادر زد
برای لشگریان خدا
فرمان بده
واحد توپخانه
آتشبار را مستقر کند
روی
خط تأمین معلوم
وقت دارد میگذرد
همه فرماندهان
در سنگر تو
جمع شده اند
نشسته اند منتظر تو
تا
بیایی
پای کالک منطقه بایستی
قدم بقدم منطقه را
توجیه کنی
و
من
یک گوشه سنگر
کز کرده ام
منتظر
تا
وقتی جلسه ات تمام شد
صدایت بزنم
چندقدم رفته را برگردی
بیایی
خم شوی جلوی صورتم
و
من
سوالم را دوباره بپرسم
هرچند آرام
که نمی خواهم
کسی بفهمد
چه مرگم شده
و
تو اول طفره بروی
من
دوباره اصرار کنم بر سوالم
و
تو
خیره شوی در کانون مردمکهای پربغض لرزانم
و
تیر خلاص را بزنی
و
متلاشی کنی
من را
تمام شد...
دیگر جانِ جنگیدن با تو
و
دنیای تو را ندارم من
نه
نبند چشمانت را
می خواهم جلوی دیدگان خودت و تمام فرماندهان زیر دستت
و
تمام آن رفقای بی معرفت مثل خودت
عریان شوم
بیا
نگاه کن
این هم پیراهن سفید من
چقدر بلند باشد
فریاد دخیلک من
راضی می شوی؟
بیا
من
هم
اسیر تازه تو
من تسلیمم
حاجی جان
تعلیق خدمت
اخراج از لشگر
ممنوع الورود به مناطق
منفصل از خدمت به نظام
اصلا
خارج از گود دنیا
هرچه دستور داری
بیا
بر سر این من فلک زده
اجرا کن
فقط
قول بده
هرچند بی معرفتی
ولی
میدانم نامرد نیستی
پس
قول بده
بعدش
حرفت را پس بگیری...
همین!
___________________
تعلیق خدمت
اخراج از لشگر
ممنوع الورود به مناطق
منفصل از خدمت به "نظام"
خارج از گود دنیا ...!! نه...
خارج از گود "او"
شده است حکایت "من"
"من"ی که برای "او" نشود،هیچ است