روز سوم-عصر
نهرخین
کربلای 4
تنها آنجا رنگ کربلایی میگیرد
که نام غواصانش بگوش رسد...
یونسان محبوب خدا...
آنانکه به آب وآتش زدند
تا رخ یار بینند..
که خوب
میدانستند
آن روایت راکه برای زیارت مولای غائب(عج)
باید به آب وآتش زد...
نهرخین آب
و
رگبار دشمن آتش
بچه های گردان یونس لشگرامام حسین(ع) بود..
گفته بودند صدا از کسی در نیاید...
گفته بودند اگر مجروح شدید بی صدا بروید زیر آب و...
گفته بودند اگر نشد.
بغل دستی باید اینکار را بکند..
شاید تنها جایی بود
که رفیقان کنار هم نماندند که اگر..
مجبور نشوند...
هرچند برادر برادرش را...
بچه ها در سرمای استخوان سوز اسفندماه به آب زدند..
عده ای لای خورشیدی ها گیر کردند.
عده ای را قناصه زدند..
لبه ساحل با پیکر سیاهپوش بچه ها آسفالت شده بود...
دشمن منتظر بچه ها بود.
ستون پنجم کارخودش را کرده بود...
صورتهای بچه ها با گل ولای پوشانده شده بود..
نمی دانستی اینکه پا برشانه هایش میگذاری
همان برادر عقد بسته تست
یا همان همسنگر قدیمی
که باهم عاشورا میخواندید...
همه چیز مانند فیلم از مقابل چشمانت میگذشت..
یاد تمرینها می افتادی..
یاد فک های در رفته بچه ها..
ازبس که آب سرد بود وفک ها محکم بهم میخورد.
بیشتر بچه ها فک هاشان در رفته بود..
یاد مسول زیپ..
که لب ساحل می ایستاد تا
زیپ لباسها را باز کند..
آخر دستهای بچه ها از سرما سر شده بود..
یاد حاج حسین
که برای تقویت روحیه بچه ها با قایق می
آمد
کنارشان و
طالبی را باهمان یک دستش نشان میداد..
اگه سریعتر فین بزنی جایزه ت یه طالبی..
بچه ها ریسه میرفتند
از این کودکانه سخن گفتن حاجی وجان میگرفتند...
یاد نمازهایی که با سروتن گلی کنار ساحل می خواندید.
که عرفا حسرت دو رکعتش را داشتند..
یاد آن حرف...
دست برده بود در آب
و
میگفت
میدونستی این آب مهریه بی بی؟
گفتی چطور؟
گفت این دجله وفراته..
اینا مهر خانومن..
شب عملیات
یازهرا گفت و...
شب کربلای4
بی بی
کنار ساحل ایستاد
و بچه هاش رو بدرقه کرد..
علقمه.خین.اروند..
هنوز عطر چادر مادر میدهند...