پارسال
طبق سین معمول هرسال
نماز مغرب و عشا
را پس از
قرعه کشی کربلا
وسط زمین شلمچه
در
مقر شهید محمودوندِ اهواز
معروف به
معراج شهدا
خواندیم...
لازم است بگویم
معراج آخرین منطقه زیارتی سین ماست!
بعدش اصولا کاروان ها
شب را در
پادگان شهید زین الدین
سر میکنند
تا
صبح که
برمیگردند...
خلاصه!
پارسال
بعد از نماز به
حلقه چفت و شلوغ گرد ضریح نی ای
معراج نزدیک شدم
بعد از اوقاتی که
نیاز نیست توصیفشان!
کاروان را
جمع کردیم تا سوار اتوبوس ها شوند و برویم سمت زین الدین...
و این یعنی
اغلب
را باید زانو بزنی
سرهاشان را بغل بگیری
کمی باهاشان ورد بگیری
اطمینانشان بدهی
راهیان سال بعدش را
همین جا می تواند بگیرد
تا
بالاخره افتان وخیزان
رضایت دهند به ترک معراج...
وشاید
از سخت ترین
لحظات خادمی همین جاست
وقتی
قنداق های سفید
پشت شبکه های نی ای نشسته اند
و
تو باید
هم خودت و هم زائر را
بکَنی و ببری...
و
مثل همیشه
ناچاری
شبیه همان حرف ها
را
البته عمیق تر
مبنایی تر
دلتنگانه تر
والبته
دلسوزانه تر
در اتوبوس برای کل جمع بزنی
تا
التهابات بعضی زائران
راحت تر و سریع تر و بی خجالت بیرون بریزد
بلکه
شب به
اورژانس قلب و اینهای اهواز نیاز نشود
یا
حتی
اعزام های نیمه شب از زین الدین
به اندیمشک!
پارسال هم مثل هرسال
که
تا تابلوی معراج از چشم دور میشود
بغض
همه را می کشد
و
حس بی پناهی ای عجیب!
ایستادم تا حرفهایی را بزنم
تا
همت ها را به عهدهایی برانگیزانم!
یادم هست
ترَکِ دل خودم
در مرز شکستن بود و تقلایی عجیب میکردم برای کنترل صدا، حداقل!
حرف کشید به
شنوابودن و مهربان بودن و وسیع الخیر بودن قنداق پیچ ها
از سال پیشش برایشان شاهد مثال آوردم
"دوسال پیش
روز دوم اردو
خبردار شدیم
از مرز شلمچه 72تن شهید آوردند
برنامه ما
مناطق شمالی تر خوزستان بود
داشتیم در این آتش میسوختیم
تا
شب آخر که بالاخره وارد معراج شدیم
همشان بودند
آن جا
پشت ضریح!
داشتم غر میزدم
که
حالا یک کاری میکردید
دم آمدنتان ما هم بودیم چه میشد؟
که
از خادمان مستقر شنیدم
دو شهید
پیش پای کاروان ما
وارد معراج شده اند
حالا حال وهوای زلزله زده معراج را نیاز نیست بگویم
رفتم نزدیک
شبکه ها
نشستم
زل زدم توی چشمان قنداق پیچ ها...
کمی عجیب بود
فکر نمیکردم صدای مزاحم هرساله را هم بشنوند!
فاصله گرفتم
تا
مسئول خادمان مستقر را پیداکنم
دیدمش
فقط یه خواسته داشتم
شهدای میزبان ما
روی دست بچه های گیلان کمتر از نیم ساعت قبل تشییع شده بودند!
خواستم
یکیشان را بیرون بیاورند
تا
بچه ای ما هم لمسشان کنند...
حتی به طرز شگفتی
تضمین دادم
شخصا نمیگذارم آسیبی بهشان برسد...
قبول نکردند!
اینبار رفتم کنجی
از دیوار های معراج
جلوی در بود فکرکنم
ایستادم
زل زدم به ضریح نی ای
فقط یک چیز گفتم
یک چیز عجیب
شاید من قرار نبود بگم!
مثل همیشه آن قسم شگرف
که
همه کارها را راه می اندازد!
به مادرشان!
تا
بگذارند
بچه های ما
حتی شده
فقط کفنشان را لمس کنند...
گذشت
و
زائرها را
با مکافات بلند کردیم
و
سمت خروجی رفتیم
حال زائر کنار دستم
خراب بود
و
همه
حواس من هم ناچارا به او...
دم خروجی بودم
که
صدای
خطاب کسی را شنیدم
بعد از چندبار
سربرگرداندم
یکی از آن
جوان های دو دقیقه مانده به شهادت خادم معراج بود
هول هولکی
تکه ای پارچه سفید را با چاقوی میوه خوری تکه کرد
گذاشت کف دست
زائر کنار دستم...
گفت
این کفن شهیدان تازی یمان است
مال خودمه این تکه کفن
یه کمش هم برای شما...
جان کندیم
تا
به ماشین برسیم
من
حتی ترسیدم
از آن زائر بخواهم مرا هم بی نصیب نگذارد
فقط
گفتم
میشه بدی
یه لحظه بوش کنم؟
بنده خدا یک تارش را هم درآورد
و
من
گذاشتم لای قرآنم..."
حالا وسط اتوبوس
بغض کرده
گفتم
بچه ها
در حالتی شبه محال
دست زائران ما (بعدا فهمیدم به تعدادی از زائرا دادند از همین تکه های کفن)
آن شب
به کفن شان رسید...
پس
حاجات شما
نباید
کارسختی باشد
و
...
حرفهام که تمام شد
کسی از وسط اتوبوس صدام کرد
گفتم حتما سوالی دارد
طبیعی بود
با لبخند رفتم بالای سرش
گفتم جانم
بنده خدا
اول کلی مارو شرمنده کرد
بعد
یکهو
بغل دستیش
یک پاکت سفید خیلی کوچیک در آورد
گذاشت کف دستم
نگاش کردم
یک تکه کفن بود با کمی خاک
گفت
این را امشب یکی از خادمهای معراج بهم داد
گفت این خاک مقتل صاحب همین کفن است...
گفت
دوست دارم بدمش به شما
بجای پارسال که
نگرفتید!
حالِ من
نگفتنی بود...
می دانید؟!
+
حالا
باز
فصل
دیوانه بازی دل م
شده...
کاروان ها از
آخر هفته تا نیمه عید اعزام میشوند.ان شالله...
و
من
دلهره
دلهره
دلهره
دلهره
دلهره
...
چشمان ما پر شده بود از التماس...
یاد چهار سال پیش؛ سه سال پیش؛ دو سال پیش؛ که معراج بودیم...
و دو سال پیش که چهار روزی به گمانم مهمانشان...
و سال گذشته
و راهمان ندادند به معراج
و فقط از فتح المبین یادشان بودیم و غصه دار...
و امسال حتی ظاهرا اصلا قرار نیست...
ولی شاید بهتر از کربلای ایران نصیبمان شده باشد...