هوا نیست
فضا نیست
نفسم میگیرد
دراین بی آسمان ماندن
جان ماندن م نیست
اصلا این درودیوار
اندود از آهن ها
من دراین شهر چه میکنم خدا
من باز کم آوردم
ماهی شوریده ام من
خلیج پر نمک و آبم کو
من
با طعم شور آب ها نفس میکشم
من زنده ام به اشک
به قطره های یکریز نمکین غرقاب از دلتنگی
از
هوس یک بغل، پدرانه
یک همراهی، برادرانه
و
یک گفتگوی رفیقانه
یک نگاه آشنا
کز زمین میکشد خود را تا بغض دلتنگی من
من اینجا غریبه ام خدا
این شهر را نمیفهمم دیگر
همهمه مبهم دوپاها را نمیفهمم
گوش هایم گرفته خدا
من از این بندرگاه شلوغ
تن به آب زده ام
من
تمام مسافت تنگ آهنین م را دستوپا زده ام
من
به هوایِ هوا
رمل های جزیره ات را میخواهم
نه!
دیگر نه با این سنگریزه های قلابی
رنگی رنگی
دل به تنگ می بندم
نه
گول آن دستگاه کف دستی تهویه هوا را میخورم
خدا
من از این مردمک ها که چسبیده اند به دیواره های بلورین تنگ بیزارم
من از تماشا شدن
با این چشمهای غریبه و سرد
بیزارم
من ازین
تُنگِ تَنگ
و
این شهر
به
هوای آن ساحل امن
هو هو میکشم...
من نجوای زیرگوشی حاج حسین را
جدیت سیدحسین را
اصلا بدوبیراهای حاج حسین را
ابهت ابراهیم را
من مراقبت های احمد را میخواهم
من آن همه کشش پَری هور را میخواهم
خدا من دره بهشتم را میخواهم
مرا ازین شهر ببر خدا
از همه شهرهایت ببر
ببر یک جا گمم کن
بگذار بی خبری باشد همه جا
بگذار کنار حنظله بنشینم
من
انگار 500 سال است که تشنه ام
که آب ونانم جیره بندی شده است
که هروز تابوت ها را ته بن بست شهر مچینند و میبینم
که تیر و توانم ته کشیده است
که
احمد دیگر تشنه نیست
حسین آرام خوابیده است
سید خستگی در میکند
علی پیدا شده است
ابراهیم آرام گرفته است
نه دیگر مین روب دارم من
و
نه حتی
یک تفحص گر مبتدی
باور کن
اگر ببری مرا
گم خواهم شد
و
دیگر هیچ وقت
لابلای نبات های به شاخه کشیده شده شهر
سروکله ام پیدا نخواهد شد
بغض دارد می کشد مرا
کم آوردن مگر
شاخ و دم دارد
من رو به تمامم...
عالی بود...
خیلی ...
و کامنت گمنام نیز هم...!!