پای برهنه
ما را به یک ستون
از جاده مال رو نزدیک به گردنه
بالا برد
چفیه عربی را به سبک تلفیقی عرب و کرد
به سرش بسته بود
دستارش هم رها روی شانه اش
پیراهن و شلوار تربتی همرنگ سرزمین
صورت سوخته از تیغ آفتاب ارتفاعات
و
یک نگاه بی وزن و رها...
بی سیم اش دست راست بود
و
وقتی روی قله
دم گرفت روضه کوچه تنگ و در سوخته
و
دستان بسته خواهری بی عباس را
چشمم به دستبند عقیق یازهرا نقر شده
دور مچش
افتاد...
به همسر شهید زین الدین میگفت
چرا شهدا را نمیبینند؟
شهدا که اینجان..چرا نمیبیننشون؟!
بغض داشت
دلش هم طلب شهادت میکرد
هوای اربعین هم...
وسط روایتش
میگفت اینجا دکتر و مهندس و...
میاد میشه خادم...
سر سفره نهار
پای دامنه ارتفاع
بچه های دزفول با خودشان میگفتند
مرتضی بود؟مگه نه!
رزیدنت قلب...